♣ لامپ !
لامپ ها از شوق روشن شدن می سوزند …
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده …
قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده …
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست…
کوه غصه از دلم رفتنی نیست…
حرف عشق تو رو من با کی بگم …
همه حرفا که آخه گفتنی نیست …
تصور اینکه تو نشسته ای روی صندلی
کنار من
و فاصله مان چیزی است کمتر از کف دست
سخت نیست … غیرممکن است…
افکارم را پریشان می کند
و این آهنگی که گوش میکنیم می شود جزء
خاطره ها
وقتی که برایت بگویم از آنچه آمده و نیامده
می فهمی چرا دوستت دارم
فقط همین قدر بدان :
آدمیزاد با رویاهایش زنده است .
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق ، سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
جدیدن سردردهایم با “بروفن” و “ژلوفن” هم خوب نمی شوند …
یاد قدیم ها به خیر که با یک استامینوفن کدئین خوب می شدند …
چند وقتی نبودم …
خروش موج با من می کند نجوا …
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت…
ولی آن دل که بر دریا زنم نیست …