تصور …
تصور اینکه تو نشسته ای روی صندلی
کنار من
و فاصله مان چیزی است کمتر از کف دست
سخت نیست … غیرممکن است…
افکارم را پریشان می کند
و این آهنگی که گوش میکنیم می شود جزء
خاطره ها
تصور اینکه تو نشسته ای روی صندلی
کنار من
و فاصله مان چیزی است کمتر از کف دست
سخت نیست … غیرممکن است…
افکارم را پریشان می کند
و این آهنگی که گوش میکنیم می شود جزء
خاطره ها
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق ، سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
خروش موج با من می کند نجوا …
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت…
ولی آن دل که بر دریا زنم نیست …
خیلی روزها دلم با تو نیست
آن باقی روز ها را نیز با تو نیست
ولی قلبم همیشه با توست
از همان اول می دانستی دلم پیش توست و ناز می کردی
از همان اول می دانستم دلت پیش من است و ناز میکنی
….
من فقط برای سایه خودم می نویسم
که جلوی چراغ به دیوار افتاده است
باید خودم را بهش معرفی کنم ..
تو از رفتن بگو
اما من می مانم
ولی نه بدونِ تو !
پ.ن : ضد و نقیض نیست احساسم را نمی فهمی !