آرشیو برای ماه : آذر, ۱۳۸۳

« دل من برایت تنگ است … »

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می کرد . واژه واژه اش بوی

تنهایی مرا تمام و کمال می پراکند. تازگی ها ، دلتنگی هایم زیاد شده ،

اما ، دلتنگ بودن من معنایی دیگـر دارد !

حس امروز من ، حس دلتنگی دیروزم نیست .

دلتنگی دیروز من بوی غربت می داد اما دلتنگی امروز مـن

دلتنگی خاطرات شیریـن است . دلتنگی امروز من دلتنگی آن

چشمان سیاه هست ، امروز آسمان به رنگ چشمهای توست و مـن

با نگاه به آسمان دلتنگ چشمان تو می شوم ،

دلتنگ حرفهایمان می شوم ، حرفهایی که هنوز نا تمام مانده است

و باز هم همان حکایـت همیشگی … لحظه عزیمت تو فرا می رسد …

رفتن تو هر بار سخت تراز بار قبل است و من

هرگز نتوانسته ام با این رفتن ها خو بگیرم .

می دانی … حضور تو درون زندگی من ریشه دوانده !

و من حیران حضور تو در وجودم هستم …

باز می خواهم برایت بنویسم . از نوشتـن خسته نمیشوم …

چون مخاطبم تویی … چون می خواهم از عشقت بگویم …

بگذار این بار از دوری و فراق حرفی نزنم …

می خواهم از با هم بودن حرف بزنم . می خواهم از با تو بودن بگویم ،

ازاینکه چه لذتی دارد گرفتن دست گرم تو

و غرق شدن در نگاه مهربانت و ……

می خواهم برای یک بار هم که شده فراموش کنم که از تو اینهمه

دورم و برای دیدنـت باید لحظه های ناتمام را بشمارم .

دیگربهانه نمی گیرم . من تمام بهانه هایم را گرفته ام .

وتو تمام آنها را مو به مو می دانی و با آنها اخت گرفته ای …

دیگر بهانه نمی گیرم حالا من می دانم که تو چگونه فردا را برایم

خاطره می سازی ، حالا من می دانم که تو چگونه حرف می زنی

حالا من می دانم که تو چگونه می خندی ؟

چگونه پا به پای من قدم برمی داری ؟

چگونه مرا به نام صدا می زنی ؟ …

و تمام اینها در دفترخاطراتم ثبت می شود .

من روزهایی را می گذرانم که تمام لحظه هایش در دفترم ثبت می شود .

لحظه هایی از تو و با تو بودن ! امروز باد می آید !

و من می دانم ، هر روزیکه باد بیاید خبر از تو دارد .

خبر از تو و از خاطره هایی که جای پای تو در آنها خودنمایی می کند .

امشب باز هم برای تومی نویسم