آرشیو برای ماه : بهمن, ۱۳۸۳

سخنی از ادریس پیامبر

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده
ای انسان!


گویی مرگ به سراغت آمده،
ناله ات بلند شده،
عرق پیشانیت سرازیر گشته،
لبهایت جمع شده،
زبانت از حرکت ایستاده،
آب دهانت خشک گشته،
سیاهی چشمت به سفیدی دگرگون شده،
دهانت کف کرده،
همه بدنت به لرزه در آمده و با سختیها و تلخی های مرگ دست به گریبان شده ای.
سپس روحت از کالبدت خارج شده و در برابر اهل خانه ات جسد بدبویی شده ای و مایه عبرت دیگران گشته ای. بنابراین هم اکنون به خودت پند بده و درباره مرگ و حقیقت آن عبرت بگیر،
که خواه ناخواه به سراغت می آید و هر عمری گرچه طولانی باشد به زودی به دست فنا سپرده می شود.
ای انسان!
بدان که مرگ با آن همه دشواری،
نسبت به امور بعد از آن که حوادث هولناک و پر وحشت قیامت می باشد آسان تر است،
متوجه باش که ایستادن در دادگاه عدل الهی برای حسابرسی و جزای اعمال آنقدر سخت و طاقت فرسا است که نیرومندترین نیرومندان نیز از شنیدن احوال آن ناتوانند .

خزان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

حریق خزان بود!

همه برگ ها آتش سرخ،

همه شاخه ها شعله زرد،

درختان همه دود پیچان

به تاراج باد!

و برگی که می سوخت،

می ریخت،

می مرد.

و جامی_ سزاوار چندین هزار آفرین_

که بر سنگ می خورد!

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست.

و باد غریب،

عبوس، از بر شاخه ها می گذشت،

و سر در پی برگ ها می گذاشت.

فضا را صدای غم آلود برگی، که فریاد می زد،

و برگی که دشنام می داد،

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد.

و د رچشم برگی که خاموش خاموش می سوخت

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد!

حریق خزان بود

من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود!

که طوفان بی رحم اندوه،

به هر سو که می خواست، می تاخت،

می کوفت، می زد،

به تاراج می برد!

و جانی،

که چون برگ،

می سوخت،می ریخت، می مرد!

و جامی

- سزاوار نفرین!-

که بر سنگ می خورد!