گویند,واعظی بر منبر گفت..مردانی که از زنان خود راضی اند بنشینند ودیگران برخیزند. همه بر خواستند جز یک تن که همچنان نشسته بود.واعظ گفت ..تو از زن خویش خرسندی؟ گفت من هم زنم پایم را شکسته,نمیتوانم بر خیزم.
شخصی با دوست گفت پنجاه من گندم داشتم,تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند. او گفت من نیز پنجاه من گندم داشتم ,تا موشان را خبر شد من تمام خورده بودم.
شخصی از طفلی سوال کرد,که اگر گفتی خدا کجاست؟یک اشرفی بتو خواهم داد. ان طفل در جواب گفت..اگر گفتی که خدا گجا نیست دو اشرفی بتو خواهم داد.(چقدر بده ادم اینطوری کنف بشه)
شخصی از نابیایی پرسید که حق تعالی چیزی را بی فایده و عبث نیافریده, از نابینایی تو چه متصور است؟ اینکه صورت چون تویی را ندیدن.