روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می کرد . واژه واژه اش بوی
تنهایی مرا تمام و کمال می پراکند. تازگی ها ، دلتنگی هایم زیاد شده ،
اما ، دلتنگ بودن من معنایی دیگـر دارد !
حس امروز من ، حس دلتنگی دیروزم نیست .
دلتنگی دیروز من بوی غربت می داد اما دلتنگی امروز مـن
دلتنگی خاطرات شیریـن است . دلتنگی امروز من دلتنگی آن
چشمان سیاه هست ، امروز آسمان به رنگ چشمهای توست و مـن
با نگاه به آسمان دلتنگ چشمان تو می شوم ،
دلتنگ حرفهایمان می شوم ، حرفهایی که هنوز نا تمام مانده است
و باز هم همان حکایـت همیشگی … لحظه عزیمت تو فرا می رسد …
رفتن تو هر بار سخت تراز بار قبل است و من
هرگز نتوانسته ام با این رفتن ها خو بگیرم .
می دانی … حضور تو درون زندگی من ریشه دوانده !
و من حیران حضور تو در وجودم هستم …
باز می خواهم برایت بنویسم . از نوشتـن خسته نمیشوم …
چون مخاطبم تویی … چون می خواهم از عشقت بگویم …
بگذار این بار از دوری و فراق حرفی نزنم …
می خواهم از با هم بودن حرف بزنم . می خواهم از با تو بودن بگویم ،
ازاینکه چه لذتی دارد گرفتن دست گرم تو
و غرق شدن در نگاه مهربانت و ……
می خواهم برای یک بار هم که شده فراموش کنم که از تو اینهمه
دورم و برای دیدنـت باید لحظه های ناتمام را بشمارم .
دیگربهانه نمی گیرم . من تمام بهانه هایم را گرفته ام .
وتو تمام آنها را مو به مو می دانی و با آنها اخت گرفته ای …
دیگر بهانه نمی گیرم حالا من می دانم که تو چگونه فردا را برایم
خاطره می سازی ، حالا من می دانم که تو چگونه حرف می زنی
حالا من می دانم که تو چگونه می خندی ؟
چگونه پا به پای من قدم برمی داری ؟
چگونه مرا به نام صدا می زنی ؟ …
و تمام اینها در دفترخاطراتم ثبت می شود .
من روزهایی را می گذرانم که تمام لحظه هایش در دفترم ثبت می شود .
لحظه هایی از تو و با تو بودن ! امروز باد می آید !
و من می دانم ، هر روزیکه باد بیاید خبر از تو دارد .
خبر از تو و از خاطره هایی که جای پای تو در آنها خودنمایی می کند .
امشب باز هم برای تومی نویسم