آرشیو برای ماه : مهر, ۱۳۸۴

خزان

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

حریق خزان بود!

همه برگ ها آتش سرخ،

همه شاخه ها شعله زرد،

درختان همه دود پیچان

به تاراج باد!

و برگی که می سوخت،

می ریخت،

می مرد.

و جامی_ سزاوار چندین هزار آفرین_

که بر سنگ می خورد!

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست.

و باد غریب،

عبوس، از بر شاخه ها می گذشت،

و سر در پی برگ ها می گذاشت.

فضا را صدای غم آلود برگی، که فریاد می زد،

و برگی که دشنام می داد،

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد.

و د رچشم برگی که خاموش خاموش می سوخت

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد!

حریق خزان بود

من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود!

که طوفان بی رحم اندوه،

به هر سو که می خواست، می تاخت،

می کوفت، می زد،

به تاراج می برد!

و جانی،

که چون برگ،

می سوخت،می ریخت، می مرد!

و جامی

- سزاوار نفرین!-

که بر سنگ می خورد!

« دل من برایت تنگ است … »

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

روزی این جمله تمام حال مرا بازگو می کرد . واژه واژه اش بوی

تنهایی مرا تمام و کمال می پراکند. تازگی ها ، دلتنگی هایم زیاد شده ،

اما ، دلتنگ بودن من معنایی دیگـر دارد !

حس امروز من ، حس دلتنگی دیروزم نیست .

دلتنگی دیروز من بوی غربت می داد اما دلتنگی امروز مـن

دلتنگی خاطرات شیریـن است . دلتنگی امروز من دلتنگی آن

چشمان سیاه هست ، امروز آسمان به رنگ چشمهای توست و مـن

با نگاه به آسمان دلتنگ چشمان تو می شوم ،

دلتنگ حرفهایمان می شوم ، حرفهایی که هنوز نا تمام مانده است

و باز هم همان حکایـت همیشگی … لحظه عزیمت تو فرا می رسد …

رفتن تو هر بار سخت تراز بار قبل است و من

هرگز نتوانسته ام با این رفتن ها خو بگیرم .

می دانی … حضور تو درون زندگی من ریشه دوانده !

و من حیران حضور تو در وجودم هستم …

باز می خواهم برایت بنویسم . از نوشتـن خسته نمیشوم …

چون مخاطبم تویی … چون می خواهم از عشقت بگویم …

بگذار این بار از دوری و فراق حرفی نزنم …

می خواهم از با هم بودن حرف بزنم . می خواهم از با تو بودن بگویم ،

ازاینکه چه لذتی دارد گرفتن دست گرم تو

و غرق شدن در نگاه مهربانت و ……

می خواهم برای یک بار هم که شده فراموش کنم که از تو اینهمه

دورم و برای دیدنـت باید لحظه های ناتمام را بشمارم .

دیگربهانه نمی گیرم . من تمام بهانه هایم را گرفته ام .

وتو تمام آنها را مو به مو می دانی و با آنها اخت گرفته ای …

دیگر بهانه نمی گیرم حالا من می دانم که تو چگونه فردا را برایم

خاطره می سازی ، حالا من می دانم که تو چگونه حرف می زنی

حالا من می دانم که تو چگونه می خندی ؟

چگونه پا به پای من قدم برمی داری ؟

چگونه مرا به نام صدا می زنی ؟ …

و تمام اینها در دفترخاطراتم ثبت می شود .

من روزهایی را می گذرانم که تمام لحظه هایش در دفترم ثبت می شود .

لحظه هایی از تو و با تو بودن ! امروز باد می آید !

و من می دانم ، هر روزیکه باد بیاید خبر از تو دارد .

خبر از تو و از خاطره هایی که جای پای تو در آنها خودنمایی می کند .

امشب باز هم برای تومی نویسم