یکنواخت ! مثل گناه !
آرشیو برای ماه : شهریور, ۱۳۸۵
سکوت مردگان
مرده هایی که چندی قبل زنده بودند در دنیای خودشان در مورد خود و زندگان بحث هایی می کنند در داستان آفرینگان صادق هدایت . قسمت هایی از این داستان :
- یعنی می خواهی بگویی که امشاسپندان، ایزدان، فرشتگان، دوزخ، همستان ، کروثمان و همه اینها دروغ است.
- من نمی خواهم چیزی بگویم … افسوس ، ما هم روزگاری باور می کردیم! اما دنیا به قدر فکر آدم ها محدود نیست. گمان می کنی که آدمیزاد کوچک و بیچاره با زندگی پستی که روی زمین کرده ، مرگ و زندگی ، هستی یا نیستی اش در دنیا تاثیری دارد.
- پس این همه دردی که روی زمین کشیده ام همه بیهوده بود. این همه رنجی که می بریم؟
- همین امید گول به تو امیدواری می داد دیگر چه می خواهی؟ …
***
کهزاد : چون و چرا ندارد، گویا فراموش می کنی که محکوم هستیم. اگر می توانی تغییر بده ، با این عقل دست و پا شکسته خودمان می خواهیم برای وجود چیزها منطق بتراشیم. مگر کدام چیز از روی عقل است؟ روی زمین شکم و شهوت جلو چشم ها پرده انداخته . اما از این بالا که نگاه بکنیم روی زمین مثل افسانه ای به نظر می آید که مطابق فکر یک نفر دیوانه ساخته شده است.
***
نزدیک نباید رفت چون عشق مثل یک آواز دور ، یک نغمه دلگیر و افسونگر است که آدم زشت و بدمنظری می خواند. نباید دنبال او رفت و ازجلو نگاه کرد، چون یادبود و کیف آوازش را خراب می کند و از بین می برد.
در آستانه عشق هم نباید جلوتر رفت تا همینجا بس است. همین خوب بود از هر درودی، از هر آفرینگانی روان من بیشتر کیف برد. چون تمام یک لحظه خوشی مرا ، سرتاسر جوانیم را دوباره جلو چشمم مجسم کرد.
خاموشی کاملی دوباره برقرار شد . همه سایه ها بهت زده دور هم نشسته بودند، فقط از دور صدای خنده کفتار و زوزه شغال می آمد.
سایه و روشن (صادق هدایت) داستان آفرینگان
