خدا ؟!
خدای خسته نیگا کرد دنیا رو
دنیا سیاه بود
تنها بود
خسته بود
آدما به هم وول میخوردن
خدای خسته گریه کرد
دنیا تاریک تر شد و تاریک تر
خدای خسته افسرده شد
به ساعتش نگاه کرد
” کافیه ؟ ”
ازخودش پرسید
” کافیه ”
به خودش گفت !
صدا زد :
“آدمای زمین بمیرین دیگه خیلی دیره … زیادی گناه کردین”
آدما مردن
همه آدما مردن
دنیا زیبا شد!

بدون نظر در قسمت
دستهبندی نشده
