آرشیو برای ماه : اردیبهشت, ۱۳۸۶

خدا ؟!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

خدای خسته نیگا کرد دنیا رو
دنیا سیاه بود
تنها بود
خسته بود
آدما به هم وول میخوردن
خدای خسته گریه کرد
دنیا تاریک تر شد و تاریک تر
خدای خسته افسرده شد
به ساعتش نگاه کرد
” کافیه ؟ ”
ازخودش پرسید
” کافیه ”
به خودش گفت !
صدا زد :
“آدمای زمین بمیرین دیگه خیلی دیره …  زیادی گناه کردین”
آدما مردن
همه آدما مردن
دنیا زیبا شد!

زیبایی !

نابخشوده

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

برای آنها که رفته اند دیروز یک امروز بود
که فردایی نداشت.
برای آنها که مانده اند دیروز یک روزی می شود
که هر روز تکرار خواهد شد.
تقویم را از روی دیوار برداشتم.
بی زمانی را که نمی شود ورق زد!

دنیا خیلی نامرد است!

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

دنیا خیلی نامرد است.

 وقتی آدم از دنیا خسته است پایان نمی یابد!

 وقتی پایان می یابد که خودش از آدم خسته است

 و آدم تازه دارد از دنیا خوشش می آید !


آدم می خواهد فقط می خواهد و نمی فهمد هیچ وقت که آنچه میخواسته چی بوده …