آرشیو برای ماه : خرداد, ۱۳۸۶

شیرین و فرهاد

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،
خنده می زد ” شیرین” ،
تیشه می زد “فرهاد”!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی “شیرین” فریاد .

کار “شیرین” به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است .

رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ،بی نهایت زیباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی .
تب و تابی بودت هر نفسی .
به وصالی برسی یا نرسی!

سینه بی عشق مباد!!

اگر ….

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

 اگر تنها کمی گشاده دست بودیم دنیا شکل دیگری می گرفت.

اگر به روی هم آغوش می گشودیم

جهان پیرامونمان بی گمان فراخ تر می شد.

جا بر کسی تنگ نمی شد.

کسی دلتنگ نمی شد.

آدمها در کنار هم می ماندند.

آرام.

کسی مجبور به رفتن نمی شد.

اگر گره مشتها را باز می کردیم…

اگر دستهایمان را باز می کردیم…

دنیای هر کس به اندازهُ آغوشش گسترده می شد.

دنیا کش می آمد.

بزرگ می شد.

جور دیگری می شد.

من هنوز هم دستهایم را دوست ندارم

… اما آغوش گشوده ام



نابخشوده

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

 

من اسیر سرنوشتم

روی تو باشد بهشتم

بگذر از آزردن دل ……

می دانی ؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده
اگر کف دستهایت را کنار هم بگذاری, می دانی چه زیبا می شود؟
می دانی نیم کاسه ای می شود برای جرعه ای آب؟
 
می دانی در آن جرعهُ آب می شود دوباره تابش آفتاب و نقش مهتاب را دید؟
می دانی گودی دستانت جایی می شود برای پناه گرفتن دستهای تنهای من؟
 
می دانی تنهایی دستهای من گم می شود در خالی دستان تو؟
اگر کف دستهایت را کنار هم بگذاری, می دانی چه پرشکوه می شود؟
می دانی بستر آرامش می شود برای سر خسته و دردمند من؟
می دانی مخمل نوازش می شود پر از خنکای مهر
 روی صورت خیس از اشک های گرم من ؟
اگر کف دستهایت را کنار هم بگذاری,
 خود زندگی لب پر می زند از سر انگشتانت.
چه می شود اگر کف دستهایت را کنار هم بگذاری….

عجب صبری خدا دارد !

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم  همان یک لحظه اول که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که در همسایه صد ها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم .
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سرا پای وجود بیوفا معشوق را پروانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگرمن جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم آدم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیزی نا به جا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد ! 

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد !

 

قاب خالی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

قاب خالی با هیچ تصویری پُر نمی شود.
انگار که بیابان است.
حالا گذر عابری , رگبار تندی یا گردباد مهیبی هم که باشد.
آنچه می ماند همان برهوت گسترده تا بی نهایت است.
تصویرها سایه اند اِنگار.
قاب را پر نمی کنند.
از او عبور می کنند…

نابخشوده

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

و گفت:
انقطاع درد اشتیاق
با وصل میسر است ….

نابخشوده

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

خدایا شاکی ام.
بابا دیگه صبرم تموم شده.
نمی تونم دیگه دووم بیارم
ای هوار ای داد ای بیداد.
دِ بیاین سوالاتون رو بپرسید ببرید من رو.
اصلا ببرید جهنم دیگه خسته شدم.
بابا من شاکیم . ……. …

لک

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

من وسواس دارم.
زیاد می شورم می سابم تمیز می کنم مرتب می کنم…
اما یک چیزی هست…
پاک نمی شود.
یک چیزی مثل یک داغ.
مثل یک لکه.
نه با اشک چشم
نه با نوازش دست
نه با نسیم خاطره
نه با رنگ حضور دوست…
پاک نمی شود.
همین جور مانده است.
کهنه هم نمی شود.
کمرنگ هم نمی شود.
من وسواس دارم.
اما این یکی کار من نیست.

گمانم تا ابد نابخشوده ام!


نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

آنکه نیامده
دلیلی ندارد بیاید
و آنکه آمده
نخواهد ماند
تنهایی درد مشترک آدمهاست
و صدای شیونی است که شبها
از تمام خانه ها می آید …