حالا…
حالا که روزگاره من
شبیه زلف تو سیاس
…..
ای درد اگر تو نماینده خدایی که برای آزمایش من
قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم.
تو را در آغوش می کشم و هیچ گاه شکوه نمی کنم!!
بگذار بند بندم از هم بگسلد
.هستی ام در آتش درد بسوزد
و خاکسترم به باد سپرده شود.
باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم.
تشنه نیستم!
می خواهم تنها بمانم.
در اتاق را آهسته ببندید شب پیش خواب باران و پاییزی نیامده دیدم.
انگار تعبیر تمام رفتنها بازگشت به زاد روز شقایق هاست….
انتظار چیز بدی است.
انتظار بار سهمگینی از طعنه بهار به زمستان است.
انتظار چیز نا مفهومی برای من است.
تلفن به صدا در آمد.
خبرم دادند که مسافری دارم, می آید.
از شهری که مردمان آن می دانند شعر چیست.
ولی باور نکن چون هیچ کس به من خسته سری نمی زند!
می گویند وقت آمدنت برایم عطر بابونه می آوری.
من تمام داراییم خلاصه شده در
چند سیم سه تارم که با ضربه زدن به آن مقداری از
آن را به باد هدیه می دهم.
ما که چیزی نداریم
در قبال عطر بابونه همین هم فدای تو…
و این دنیا حکایت مردمانیست که در این گذرگاه حقیقت را در شکم پُر میجویند …
آنگاه که حریم ها شکسته شد،
شیطان بود که دست تحسین بر پشتم زد
و ملائک چه آشفته نگاهم می کردند.
ای وای بر من که چه ارزان فروختم امانت دل را به عشوهای …
دیگر تمام شد
تو هی حالا بخند
هی بلند بلند
خنده اگر در چشم هایت نبود که عاشقت نمی شدم
از من انتقام کدام گناه نابخشوده را می گیری؟
که قلبم را خوراک کرکسان کرده ای
کر! کسان
تنها تو بودی که
دیدی
شنیدی
مرا
یادم رفت بگویم
چشم هایت را چه قدر دوست دارم..