دردسر
روزی که متولد شدم فکر نمی کردم
یک تولد این همه دردسر داشته باشد !
روزی که متولد شدم فکر نمی کردم
یک تولد این همه دردسر داشته باشد !
قصه گوی پیر
تو فریب قصه های کهنه ات را خوردی
و ما هم
سالهاست
که تمام کلاغها
به خانه رسیده اند!
دردمند بودن
و از تمام آدمهای دنیا
جدا
روی قله ای که در ته یک چاه است
فریاد کشیدن
و خنده مردم
که نمیدانی پایین قله اند
یا سر چاه…
من نابینائی آدمیان را دیده ام
و توفیدن گردباد را بر عرصه پیکار،
من آسمان را دیده ام
و آدمیان را سرگردان به مهی دود گونه فرو پوشیده،
مرا به ایمان ٫ ایمان نیست.
اگر اندوهگینت می کند بگو اندوهگینم.
حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش.
توان تحملت ار هست شکوه مکن.
به پرسش اگر پاسخ می گوئی پاسخی درخور بگوی.
در برابر رگبار گلوله اگر می ایستی مردانه بایست
که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!
سنگ مقدس در این جهان بسیار است
صیقل خورده به بوسه های لبان خشکیده از عطش.
ایمان به جسم بی جان روح می بخشد، لیکن
من جسم بی جان نیستم انسانی زنده ام من…
گذرگاهی صعب است زندگی؛
تنگابی در تلاطم و در جوش
ایمان، یکی چشم بند است؛
دیواری در برابر بینش
به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد
من کوه بی جان نیستم انسانم من!
عیب جامعه این است که همه می خواهند آدم مهمی باشند
و هیچ کس نمی خواهد فرد مفیدی باشد !
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
پنجره هم یک جور قاب است. تصویر زندگی را قاب می کند.
و زندگی با تصاویرش از پنجره عبور می کند.
گاهی دلم پرمی کشد که تصویر پشت پنجره پایدار بماند.
مثل آبی آسمانِ در تابستان.
بماند. نرود.
دلم پَر می کشد که این تصویر بیاید. بماند.
تا دلم قرار گیرد. به اندازهُ یک پنجره.
همین.