آرشیو برای ماه : مهر, ۱۳۸۶

؟

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

نفس بگیر

جانی تازه کن

این نم نم باران

همان آرامش است…

خدایا

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

خدایا

 

من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم

 

که تو در عرش کبریایی خود نداری!

 

من چون تویی دارم

 

و

 

 تو چون خود نداری

 

                                               

                                         

                                          “امام زین‌العابدین(ع)”

 

جبران خلیل جبران

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

پروردگارا!

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم.

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم.

مرا فهم ده

تا متوقّع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند…

DOT End

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

و اینک
باز همان جاده ست و باز همان
راه بی سرانجام
اما انگار در سرابی دور ، سایه ای نقطه وار ، سبزی راه را خاکستری کرده
باور نداشتیمش
پرسیدمت باورش کنیم
گفتی بسپاریمش به دست باد
کاش همان روز باورش کرده بودیم
کاش زیر رگبار آن انتظار نفس گیر ، نشکسته بودیم
کاش دل به دریا زده بودیم و نقطه را باور کرده بودیم

و اینک تنها
از آن جادهء بی سرانجام
انتظاری سخت فرساینده به جای مانده
و دیگر هیچ
و هنوز
نقطه هایی سرگردان
میان کثرت و وحدت !

DOT 3

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

که اگر تنها بود
سال هایمان این چنین مبهم و امیدوار و منتظر نمی گذشت
نقطه ها سپردندمان به دست نگاه ها
اما تعابیرمان متفاوت بود انگار
و نقطه ها رهایمان کردند در راهی که بی سرانجام بود

در جاده ای مه آلود ،

 با رگه های نور ،

با سبز ملایم چشم نواز ،

 با نسیمی که بوی تو را داشت و

 موسیقی دل های بی تابمان را


و گمراهمان کرد تا بی سرانجامی
کاش
نقطه را باور کرده بودیم…..

DOT 2

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

نقطه های پیاپی یعنی که امیدی هست
گریزگاهی
معبری
مفری
ناگفته هایی …
و همین امید بود که گمراهمان کرد
که سپردمان به دستِ وهم ابر و رویای باران و سبکی برف …

DOT 1

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

از یاد برده بودیم ، اما
آن
نقطه
سرانجام روزی می آمد
همان نقطه که می خواستیم پایانمان نباشد
همان که پیوسته از مفهوم قاطعش می گریختیم
اما سر انجام روزی می آمد و ما را از آمدنش گریزی نبود
اشتباه از ما بود که وحدتش را به زور ستاندیم و با کثرتش خود را به رویا سپردیم ….

زندگی

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

[+] زندگی مثل یک چرخ است که بعضی از جاهایش سیمهایش زده بیرون و همینطور که میچرخد تن آدم را خراش میدهد…

 

[+] برای هر مردی بالاخره یک لحظه هایی پیش می آید که احساس میکند اشک توی چشمش جمع شده ….