تردید

از بس که برکه با هر نسیم خرد به تردید افتاد
ماه را
گم کرد
۵ نظر در قسمت
دستهبندی نشده
گفتم تو شیرین منی گفتا تو فرهادی مگر
گفتم خرابت می شوم گفتا تو آبادی مگر
گفتم ندادی دل به من گفتا تو جان دادی مگر
گفتم ز کوهت می روم گفتا تو آزادی مگر
گفتم فراموشم مکن گفتا تو در یادی مگر
گفتم که بر بادم مده گفتا نه بر بادی مگر
هرگاه که دلت میخواهد چراغ را خاموش کن
تاریکی ات را خواهم شناخت
و آن را دوست خواهم داشت…
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشت های استغنا
اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه ی عاشقان آزادی
فغان و ناله ی شب گیر می شود گاهی
نگاه مردم بی گانه در دل غربت
چشم خسته ی من تیر میشود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریــاد
کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان دیر