آرشیو برای ماه : تیر, ۱۳۸۷

آب ….

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

رفته بودم سر حوض،

تا ببینم عکس تنهایی خود را در آب ،

آب در حوض نبود!

ماهیان میگفتند:((هیچ تقصیر درختان نیست.))

تو اگر در تپش باغ ،

خدا را دیدی ،

همتی کن و بگو

(( ماهی ها ، حوضشان بی آب است.))

پرنده

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

برای کشتن پرنده
یک قیچی به اندازه ی پهنای پرهایش
نه اینکه در قلبش فرو کنی آن را
یا که گلویش را بشکافی
.
.
.
پرهایش را بزن
.
.
خاطره ی پرواز کاری خواهد کرد
که به اعماق پرتاب کند خود را……

نفرت …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

پس باید می رفت و رفت .
وقتی که قصه گوی شاهنامه رفت ،
هنگامی که نی مولانا بر روی طاقچه ی خانقاه ، جا ماند
هنگامی که حافظ مست کرد و
سعدی غرق در حکمت شد ،
باید می رفت و رفت
در شب سه و هفت آن ،
در سالگرد و دهه و قرن آن ،
از نفرت می گوییم
که ارمغان روزگار است به طبیعت
از خشکی روح که در زیر نور گرم سرنوشت ماسید .از حقایق باید نوشت

درد …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

کسی درد خندیدنم را نفهمید …

سعدی …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده
….
که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک
مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند

به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات
کنون که زیر زمین خفته‌اند بیدارند

که التفات کند عذر کاین زمان گویند
کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند

هزار جان گرامی فدای اهل نظر
که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند

طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس
که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند

قلب …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

قلبم زیاد استاندارد نیست …
رنج سالها فرسوده اش کرده …
لطفا فشار زیادی نیاورید …

شاید بد بودن حالم و سردردم
دلیلش همین قلب باشد …

انتقام …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

باید قبل از سرد شدن کینه ها انتقام گرفت
کینه های سرد شده فقط عذاب می دهند
اما کینه های داغ شجاعت آدم را بیشتر می کنند …

مادر …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

کارت پستال روز مادر

روزگار …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

یک مشت آرزو و مقداری خنده برای روزگارم کافیست …

ببین !

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده
می نویسم برای روزهایی که می آیند

می نویسم برای روزهایی که نمی آیند

می نویسم برای بی تو بودن ها

می نویسم برای با تو بودن ها

نمی نویسم که به یاد داشته باشم

می نویسم که فراموش کنم

می نویسم برای تنهایی از دست رفته ام

می نویسم برای تو یی که آمده ای

تویی که تنهاییم را دزدیدی

می نویسم برای تو

تویی که از قدیمها

در نوشته هایم بودی

تویی که دیرترها می آیی

اینجا

را می خوانی و میروی

پ.ن : دلم می خواهد لحظه ای که اینجا را
می خوانی و میدانی که اینجا منم
قیافه ات را ببینم !