آرشیو برای ماه : آبان, ۱۳۸۷

نیچه

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده
تو که خواهان معما ها هستی ، حدس بزن  که اکنون پاکدامنی من در کجاست ؟

نکته …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده
نکته ای خاکستر پروانه روشن کرد و رفت

انتهای خویشتن , یعنی ابتدای خواستن

لیلی …

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

لیلی می دانست مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر.
هزار سال لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست. خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.
خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.
 درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.

——-

بر گرفته از″ لیلی نام تمام دختران زمین است “، نوشتۀ عرفان نظر آهاری

نوشته شده در قسمت : دسته‌بندی نشده توسط : نابخشوده

به پای خیز و زمین و زمان , به طوفان کش

که آشکار کنی ؛ نوح در تو افتاده است …